بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

327

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

و اين نيم خرد بىمايه كه آخر بهر وقت دستكارى « 1 » آغاز كردى پشت بهزيمت داده ، و صبر گريز پاى كه هم پاى « 2 » بر زمين زدى بيكبارگى از دست بيفتاده ، و دل كه در ديگر وقايع جانى مىكند بمأمن خوارزم پناه دوستان جسته ، و حالت أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ محقق كرده ، و عقل در « 3 » هستى آن خود بر گمانم از شدايد گوناگون الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين برخوانده ، و تن خستهء شكسته بسته در انديشه سر فرو برده كه ( مصراع ) چه بايد كرد با گردون بدين لشكر كه من دارم ، ضرورت « 4 » حال بحدّى رسيده و حيرت و ضجرت « 5 » بنهايتى انجاميده كه آتش بار « 6 » شدم « 7 » تا اين عمر باد پاى را كه خاكش بر سر چكونه فرا آب دهم ، و زفان خاطر ازين معنى چنين حكايت كرد ( بيت ) تا داد فلك ببند و زندان پندم * مىگريم و بر كار جهان مىخندم دل از تن و جان و خان و مان بر كندم * از مرك بتر چيست بدان خرسندم و بيابان باديه آساى و عدم استطاعت بر سدّ باب زيارت احباب كه كعبهء جان و دلند حاصل « 8 » شده ، و دلنوازى وصال بلعبت بازى خيال بازآمده ، و چشم آرزو در طلب هم‌نفسى كه آخر يك نفس دلدارى كند ( و با من سوخته دو سه حديث بر نمك زند « 9 » ) چهار گشته ، و تن خام طمع كه در پنجهء عنا و ششدر بلا افتاده است

--> ( 1 ) ظ ، دستكاريى . ( 2 ) ظ ، پايى . ( 3 ) ظ ، كه در . ( 4 ) ظ ، و ضرورت . ( 5 ) ش ، بضم اول بمعنى دلتنكى و نفرت است . ( 6 ) ظ ، آتش پاى ( بمعنى بىقرار و كنايه از جلد و چست و چابك ) . ( 7 ) ظ ، شده‌ام . ( 8 ) ظ ، حامل . ( 9 ) معنى اين جمله بدرستى مفهوم نشد ، و در مورد اين گونه جمل و عبارات جعل ناسخ و تصرفات او از قبيل تقديم و تاخير و حذف و ابدال كلمات و حروف قويا احتمال مىرود ، و بدين جهت نمىتوان از روى اطمينان حدس و تخمينى زد ، و بهر تقدير در مورد اين جمله بايد بر نمك زدن را بقياس نمك شكستن كنايه از سخن شيرين گفتن فرض كنيم و يا اصل جمله را عبارتى از اين قبيل ( و اين سوخته را به دو سه حديث نمك برزند ) تصور نمائيم .